khabargozarisaba.ir
شنبه ۰۵ خرداد ۱۳۹۷ - 2018 May 26
کد خبر: ۵۰۹۹۹
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۶:۴۴
خوانشی دیگر از «خسرو و شیرین» حکیم نظامی گنجه ای
نفوذ زبان مردانه بر اندیشه و ساحت فرهنگ،زن را تبدیل به مجازی نمادین در ادبیات ما کرده است.
نفوذ زبان مردانه بر اندیشه و ساحت فرهنگ،زن را تبدیل به مجازی نمادین در ادبیات ما کرده است، حتی اگر زنان با پرسش به ایفای نقش پرداخته اند، زبان شان ساخته و پرداخته  قلمرو مردانه بوده است . البته پژوهشگران نیز به همان تقسیم بندی های زنانه-مردانه و دیدگاه های آن محدود شده اند . اگرچه در متون کهن نیز همین دغدغه های عصر حاضر رایج بوده است، اما با دگرگونی های فرهنگی به حاشیه متون رانده شده ایم و دریافت دقیق از آنها مشکل است . در این بین تفویض اختیار زبانی به زنان نیز،کنترل شورش علیه موقعیت وقت بوده است . یکی از این متون خسرو وشیرین نظامی است . 
شیرین محبوبه  شاه ایران،تبدیل به معشوقه کارگری سنگ تراش می شود. ازمیان برداشتن بیستون شرط تسلیم شیرین به فرهاد است . این خمیره  داستان است که با منطق متنی درتضاد است . اگر شیرین معشوقه  خسرو ایران است نباید از دست برود . اینکه حاکمیت ، پیش شرط برای فرهاد می گذارد کمی عجیب است.خاستگاه این شرط کجاست؟آیا آزادی بیان و هرج و مرج اخلاقی در این سطح بوده که مردی از طبقه  کارگران به طبقه  شاهان(سایه  ایزدان) نفوذ می کند و مدعی تملیک ناموس ایشان می شود؟ پس شیرین نمادی است که در استعاره خود را به مخاطب آگاه نشان می دهد.
خوانش کهن از متون کهن،دریافت جدید برای مخاطب به ارمغان نمی آورد پس نمی توان بدون دریافت نشانه ها و رمز گشایی از گزاره ها به قرائت شان نشست . درغیر این صورت یک نتیجه ثابت از خسرو و شیرین به دست می آید،اما ماندگاری این متن از کجا ناشی می شود؟ پذیرش خسرو و فرهاد برای مناظره، یک تلقی دموکراتیک است . شیرین دیوان عدالت بین آن دو محسوب می شود . رقابت آنها آن طور که در «ابله» داستایوسکی می خوانیم نیست . اگر چه داستایوفسکی و نظامی اتصالات شرقی دارند . خواسته های این مثلث عشقی آنها را در وضعیت نامطلوب قرار می دهد . شیرین به انزوا، خسرو به فراموشی و فرهاد به رنج تن می دهند . اکنون ناموس شاه(=قدرت)در لایه دوم روایت رخ نمایی می کند و خود را تسلیم فرهاد می کند . سطح زبانی فرهاد شناور به سمت شیرین است و گاهی عبور از شیرین را مد نظر قرار می دهد،اما فرهاد ناگفته های تلخ شیرین است که از کاخ تنهایی به خاطر دارد . شیرین در یک کلام گوش حاکمیت و گفتار کارگر است . او واقف به اسرار خسرو و آگاه به رنج فرهاد است . پیک خسرو با خبر دروغین مرگ شیرین باعث می شود فرهاد ضربه نهایی را بر پیکر خود بزند. این یعنی فرهاد بین پدیده و فلسفه حضور شیرین نتوانست فاصله گذاری کند . یعنی تفاوت موجودیت و وجود او را در نیافت . استمرار حیات در طبقه کارگر برای او مفهومی نداشت . لذا نوع کارکرد خود را در جامعه به دست گرفته بود و از پرولتاریا و دیکتاتوری آن گریخته بود . از میان برداشتن بیستون فعل او نیست، بلکه کنش پذیری او را نشان می دهد . فرهاد در اینجا مصدر است که در شخص تجلی کرده است . او با پیکره بندی بلانکی از آنارشیسم به بیستون رفته است و فرمان پذیری از طبقه  خسروان را شکست حاکمیت شان می داند .از سمت فلسفه  سیاسی مدرن ، این موضع فرهاد فروکاهش عقلانیت و تاخیر درآزادی به حساب می آید. آیا اراده  فرهاد برای برداشتن بیستون معطوف به قدرت از نوع نیچه ای است یا رهیافتی به آزادی دارد؟ متاسفانه مخاطب در این قسمت با بی نیازی شیرین و فرهاد و معاشقه  بیستون،همذات پنداری می کند و نگاه های فرویدی را لحاظ می کند . اگر شیرین درنظام مندی متنی زن است، پس باید زنانگی خود را به اثبات برساند . حداقل مانند شهرزاد قصه گو در متن هزارویک شب پی داشتن فرزندی پسر برمی آمد تا کمبود حسی اش جبران شود و در امان بماند .
راوی این منظومه از کدام بستر فرهنگی برخاسته است؟ او ازمثلث زن،کارگر،حکومت سخن می گوید وعشق را بستر این متن قرار داده است  دیالکتیک او در این منظومه چه ارتباطی با روشنگری دارد؟ باید گفت فاصله ای بین ابهام و ایهام در فلسفه نظامی وجود دارد که در خسرو و شیرین بیشتر متجلی است . از هم گسیختگی احساس در لیلی و مجنون و مقوله عشق ، پایه های مدنی کمتری نسبت به این متن دارد . اگر ازمنظر ژاک لاکان جلو برویم  وارونگی ی نظام ارزش ها و دگراندیشی برای لیلی ومجنون خطرمرگ ازسمت قبیله را پدید می آورد . اگرچه فاصله گذاری بین احساس و حواس درلیلی ومجنون پررنگ ترست . لیلی در دوران نخست فمنیسم (پدرسالار-زن مرد شده) مانده است ،اما شیرین به دوران پسامدرن یعنی خوانشگر مقاومت تبدیل شده است و به قرائت نوین از حوزه جامعه ورود کرده است . اگر توحش برادران لیلی در قامت پاسداری از ناموس تجلی می کند در خسرو وشیرین پدر کشی توسط شیرویه آغاز مادرسالاری است و دال های فمنیستی را گسترش می دهد . لیلی و مجنون به طور غیر مستقیم به دست جامعه ی بسته به قتل می رسند، اما شیرین و فرهاد به پیشواز مرگ می روند . اینها نشان می دهد که عناصر دراماتیک خلل ناپذیر نیستند و لایه به لایه می توان به قرائت های گوناگون تن داد و از رمانتی سیسم و استیلای آن بر متون عشقی گریخت .نظامی،اشراف کافی به فرهنگ ساسانی و طبقات آن را داشته است که می تواند حلقه مفقوده آن یا همان اختلاف طبقاتی را نشان دهد . شاه ، سمبول سرمایه داری در رقابت با اردوگاه کارگری (بیستون)دچار پارادوکس رفتن یا ماندن می شود و شیرین به اردوگاه فرهاد می رود حوزه زبانی خسرو تفویض اختیارست . چرا که سرمایه دار نه اعتراض می کند و نه پاسخ اعتراض کسی را می دهد . او حتی از اشتراک گذاری نظریات رقیبش ابایی ندارد و می داند که فره ایزدی در گرو فروتنی و خاکساری شاهانه است،اما شیرین نه به عنوان معشوق، بلکه به عنوان ناموس ازلی (اصل حاکمیت) با خسرو نیزپیوند دارد.خسرو سعی می کند در لژ فکری  پنهانی فرهاد و شیرین به عضویت در آید و پایه های سلطنت خود را بازبینی کند . ازسویی نمی خواهد نقش کاریزماتیک خود را از دست بدهد . یعنی اگرفرهاد نتواند بیستون را ازسر راه بردارد مقصر آن خود خسرو نباشد . این شبکه  ارتباطات فکری چرا باید از طریق نظامی پس از اسلام به جامعه درز کند؟ هنگامی که فرهاد در یک جامعه اهرمی (بیستون) قرار می گیرد، آرای ماکس وبر امکان بازخوانی پیدا می کنند . برای لحظاتی فرهاد قابل قیاس با عصر جدید چارلی چاپلین می شود، اما بی قراری برای شیرین در این جامعه اهرمی همان بحران هویت در جوامع صنعتی است؟ اگر چه مفاهیم فلسفی عمیقی مانند وظیفه از دیدگاه جان استوارت میل،کنش از نظر هانا آرنت،رخداد از منظر اسلاوی ژیژک و تحول از ساحت مارکس مد نظر قرار می گیرد، اما متاسفانه همیشه با شرح هجران از سمت آکادمی ادبیات روبرو بوده ایم . گویا کنش های متقابل وجامعه پذیربین شخصیت های این متن وجود نداشته است . ارتباط عشق مادی به عشق معنایی و شهود اشراقی در این منظومه جایگاهی ندارد و نگاه مضحکی محسوب می شود . نگاه گنگ و نامفهوم به بینامتن سال هاست که جایگاه و مخاطب خود را از دست داده است .این حکایت از یک جنبش شطرنجی و حساب شده سخن می گوید . چرا که شرط خسرو مدلولی است که دال فرهاد را نشان می دهد . خسرو مواضع سیاسی فرهاد را می داند و برای ایجاد تقارن با ذهن شیرین،شکر و مریم را پیدا می کند رقیب آفرین در این بازی شیرین است که باید حرکت بعدی را صورت دهد او به بیستون می رود و شاه را به خطر می اندازد . خسرو مانند فرهاد در پی تحول فردی  و ایجاد نهضت نیست، چون با پدیده او (خسروی) همخوانی ندارد . شاه حق تحول و ایجاد دستگاه فکری ثانوی را ندارد، اما سعی می کند به یک کل اجتماعی پیوند بخورد . خسرو (کسری=شکست)از همان ابتدا شناسایی شده و مخاطب منتظر هلاکت او نشسته است . او کارآکتر نزدیک به تیپ است و زبان جامعه مدنی را نمی فهمد . همین باعث شده که مشروعیتش را  یک کارگر آنارشیست تهدید کند . فرهاد با شرط خسرو از درجه کارگر سقوط نمی کند و به یک لمپن تبدیل نمی شود و این وحشتناک است  . از سویی شیرین باید از تشخص رسمی تنزل پیدا کند تا پریشانی خسرو رقم بخورد . اختلال در تفکر خسرو یعنی پاشیده شدن شیرازه کشور و لشکر . کسی علیه خسرو اقدام نکرده بود و همه علیه خود شوریدند . بنابراین هیچ دستگیری در طول روایت صورت نمی گیرد . فقط افراد سرنوشت خود را منهای هنجار و ناهنجار و مشروعیت های رسمی به دست گرفتند . شیرین،انقلابی در متن جامعه است که نظامی او را در تعارض و سایه و روشن برای مخاطب نگهداری می کند . اگرچه عشوه گری شیرین به یک بازیگوشی از نوع لیلی تبدیل نشده، اما شکلی از بازی را به ما معرفی می کند . او در وسیع ترین شکل ممکن،خود را در متن تکثیر می کند . او فردیت خود راتوسعه داده و زندگی اش را با مخاطب به اشتراک می گذارد و از نوستالوژی پرهیز می کند . شیرین روابط تنش زا و مبتنی بر اصطکاک را زندگی واقعی و آزاد می داند . او در گذار از محدودیت به فردیت می رسد و سرپیچی اش همان آزادی اش محسوب می شود و در متن سانسور نمی شود . مرزبندی های متن بیشتر مفاهیم فلسفی را به خود اختصاص می دهند تا مضامین منطقی و اخلاقی . به قول نیچه« انسان غیر عقلانی سرخوش و آزاد از نیازمندی هاست . چرا که زندگی واقعی در آزادی و زیبایی شکل می گیرد».
اگر پس از تعهد شیرین به خسرو ؛ از گریبان او معشوقی نیمه عاشق سر بر نیاورد چگونه به درک خلل ناپذیر از همسر و عاشق و رقیب می رسید؟ او اسیر طبیعت خود نبوده، بلکه از آن به سمت اندیشه عبور کرده و در ساحت آن، طبیعت بی قید و شرط خود را به نمایش می گذارد و آموزه های کلاسیک را سطحی و منسوخ می داند . شیرین ترکیبی از یک فهم سه گانه است:آنارشی سندیکالیسم(فرهاد)،کاپیتالیسم(خسرو) و فمنیسم(شکر و مریم) گویا قول مارکس را می داند که :«عشق را فقط با عشق می توان مبادله کرد» که در نهایت شیرین اعلام رضایت به همسری شیرویه فرزند خسرو را ارتجاع سیاه محسوب می کند . پس نباید در برابر میلیتاریسم(ارتش سالاری) شیرویه سرتعظیم فرود بیاورد. 
در آن دخمه تاریک با خنجر مرصع خسرو به سینه می کوبد و اعلام می کند مخاطب خود را پیش از اینها گزینش کرده است . او تفاوت سطح و عمق خود و فراروی از تن و دیکتاتوری بدن را به شاهزاده شاه کش نشان می دهد تا بفهمد پاک کردن نام خسرو ازمتن این کشور به طریقی دیگر نیز ممکن بوده است.
 خوشا شیرین و شیرین مردن او...
نباید افسون ملودرام و زیبایی کلمات و خلوص عشقی درمتن نظامی شد . خسرو و شیرین برخورد تز و آنتی تز عشق نیست،بلکه فروپاشی سنتز خسرو است . هدف این متن فرافکنی نحوه  ناممکنی از عشق و رسوایی نیست . اگر فقط دریافت مفاهیم عشقی از آن را داشته باشیم یعنی به سکون فهم رسیده ایم و این یعنی توهین مستقیم به مخاطب و خیانت به آشکاره گی های  حاضر در متن. 

مجتبی حدیدی      

ارسال به دوستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: